قریب به دو سال است که پنجشنبه ها با صدای بلند برایت نامه می نویسم دیگر واژه کم آورده ام آقا! دوست دارم چشمهایم را ببندم و به جز به طلوع نگاه تو به چیز دیگری نیندیشم. می خواستم برای بلندای نامت شعری بگویم دیدم قافیه ها وقتی به نام تو می رسند تحقیر می شوند آخر تو حجت زمانی!
دو سال پيش ، امروز چشمهايم روشن شد ، تيک تاک ، تيک تاک
چقدر دير مي گذشت براي من که نمي دانستم چه مي شود با آنهمه اضطراب ،
چشمهایم گره خورده بود به شيشه اي کوچک روي دري بزرگ که روي آن نوشته بودند:
ورود ممنوع!
براي من که اولين بار بود با اين شرايط مواجه مي شدم خيلي سخت بود! فکر
مي کردم کسي مرا درک نمي کند، کف پاهايم درد گرفته بود بس که موزاييکهاي آن اتاق را گز! کرده بودند. راستي چقدر آيت الکرسي خواندم و چقدر متوسل شدم که نکند ...
ناگهان دلم هُري ريخت اما او نبود! خدا خدا مي کردم زودتر تمام شود اين لحظه هاي سخت!
تيک تاک ، تيک تاک ، تيک تاک
مادرم چه دلي داشته ! پدرم چه کشيده تا من بزرگ شده ام ! خدا ، يعني مي شود
لطف و رحمتت را بر من تمام کن
اذان گفتم ! اقامه هم خواندم ولي به نماز نرسيدم !
...
حالا حسانه خانم ، فرشته کوچولوي خانه ما دو ساله شده !
تيک تاک ،تيک تاک ،
انگار همين ديروز بود
تيک تاک ، تيک تاک ،
چند جمله اي فرانسه هم مي داند
تيک تاک ، تيک تاک ،
... و من يک سال بزرگتر شدم
تيک تاک تيک تاک
