سلام به همه دوستاني که گاه اين نوشتهها را ميخوانند و گاه نميخوانند!
سلام، بعد مدتی که برای من انگار يک عمر بود!
ببخشید که این مدت را نبودم!
اين روزها،
ميان ناله های غمگين مادرانی که با دستهای لرزان، گيسوان دخترکانشان را شانه میکنند
ميان سياهي شبهاي شهري که بمبهاي سفيد روشنش ميکند
ميان صداي گداخته ی پدري که بي رمق، روي دست، کودک رنگ پريدهاش را گريه ميکند،
ميان خاموشي پلکهاي نيمه جاني که با لباني سوخته، لابلاي هلهلة سامري براي هميشه بسته
ميشوند
ميان فرياد مردي که بر دروازة دقيقهها ميکوبد تا شايد وجدان نداشتة کسي از حاکمان نامبارک و
دشداشه پوش عرب به داد تنهايياش برسد
و
ميان خندههاي کسي که نگران است مبادا سگي براي مالياي[1] 10 سالهاش پيدا نکند
دلم ريش ريش مي شود!
[1] دختر باراک اوباما رئيس جمهور منتخب امريکا