دستهايم را که به دستهاي تو ميدهم شيريني روزهاي از خود جدا شدن و لذت شبهاي با خدا بودن را حس ميکنم، رمضان! اما ما ماه گم کردهايم...
دستهاي منتظر ما هر جا رو به روي نقطهاي از نور ميايستند، ظهور را ميخواهند، از سطر به سطر چشمهاي توسل، باران التماس جاري ميشود و راستي رمضان ،ماه ما را ديدي بگو، بگو که ديگر نایی برایمان نمانده، بگو تنها به آمدن او دل بستهايم،
به او بگو بگو دوستش داریم...