حنجره ام را باد مي برد به صحرايي که از فردا تمام دلواپسي ام مي شود.
در اين سفيديهاي يخ زده ، شهر سياه مي شود من سياه مي شوم مثل ابرهايي که مي خواهند ببارند. درونم مي پرسد چرا يک قافله حج را تمام نمي کند؟ انگار شيعه فقط با آمدن تو دلتنگي اش تمام مي شود
خدا کند اين چشمهاي چشم به راه خشک نشوند. محرم است.
